امامرضای ما معمولیها
پایگاه خبری سپندار
گوشه ایوان مقصوره کز کرده بودم. هوای دلم صاف نبود. بـرعــکـس همـیشه کـه اذن ورودم نیـمســاعتی طـول میکشیـد، به محض رسیـدن سـرم را انـداختـه بـودم پایین و تا خـود گــوهـرشــاد آمـده بــودم. نـه کـتــاب دعـایـــی بــرداشتـه بودم و نـــه از آبخـوریها تبــرکـی خـورده بــودم. شاید حتی وضو هم نداشتم. برایم مهم نبود. شـده بـودم مثــل اعراب جـاهلی که از آداب زیـارت هـیـچ نمیدانـنـد. فـقـط بعـد از ردشـدن از گـیـت ورود، وقـتـی کـه برای اولـیـن بار با گنــبـد طــلایــی تـوی تــاریـکی شب چشـمتــوچــشم شــده بـودیـم، برگشـتــه بـــودم و از سـر عصبانـیـت گفتـــه بـــودم: «این همه میگی ما حواسمون بهتون هست، پس کو؟ من رو میبینی اصلاً؟» توپم حسابی پر بود؛ پرِ پر، و اولین شلیکش را همان دمِ در کرده بود. آمدنی، موقع حساب کردن کرایه چهلتومانی تاکسی، یک تراول پنجاهی دادم و از خیر بقیهاش گذشتم. نه اینکه چهارتا دهی نداشته باشم؛ داشتم. فقط میخواستم از عکس گنبد روی پنجاهی خلاص شوم.